تیم کوچولو علاقه زیادی به فضانوردی داشت و دوست داشت که از پارک فضایی داخل شهر دیدن کنه ، اخه دستگاه های جدید فضا نوردی و ماکت های فضای رو برای بازدید عموم به نمایش میذاشت ومحیط های شبیه سازی شده موشکی برای بازدید کننده ها مهیا بود.

یک روز مادر با اشتیاق به تیم گفت: پسرم میتونی فردا بعدظهر به پارک فضایی بری و از اون دیدن کنی.تیم با هیجان گفت : اخه چطوری ،بیلطش خیلی گرونه

مادر گفت :من از طرف  شرکت ماموریت دارم که به بازرسی دستگاه های داخلی اون پاک برم و میتونم تو رو با خودم به اونجا ببرم تا وقتی من کارم انجام میدم تو هم بری و از دستگاه های بازی اون استفاده کنی.تیم باخوشحالی از مادر تشکر کرد و بی صبرانه منتظر فردا بود.

ساعت 3بعدظهر تیم به همراه مادر داخل محوطه پارک شد.مادر از پسر خواست تا دوساعت دیگه برگرده و نزدیک درب اصلی منتظر مادر باشه.تیم خوشحال از مادر خداحافظی کرد و به داخل پارک رفت.

خیلی فضای جالب و مهیجی بود،با نورپردازی و دستگاههای عجیب و بزرگ نظر هر ببینده ی رو به خود جلب میکرد.سمت غربی حیاط  بخشی داشت که نوشته شده بود (ورود برای پرسنل فضایی).وای چه جمله قشنگی بود و چقدر مهیج .یعنی فقط افراد مخصوص به اونجا میرن ؟چه دستگاهای اونجاست؟ یعنی اگه من برم میتونم نمونه موشکی جدید اونجا ببینم؟

این سوالاتی بود که به یکباره برای تیم بوجود امد و در یک آن تمام فکرش رو درگیر کرد و بدون اینکه متوجه باشه داره چیکار میکنه دید وارد حیاط غربی شده.

وایییی چه  ساختمون با ابهتی اونجا بود .همونطور که داشت به بنا نگاه میکرد دربان غربی گفت :سلام اقای دیوید.خوش امدیدپدرتون دکتر اسمیت جلسه تشریف دارن .لطفا بیرون حیاط منتظر بمونید تا ایشون کارشون تموم بشه .لطفا وارد محوطه نشید چون امروز میخوان موشک ازمایشی رو ب فضا پرتاب کنن کار پدرتون کمی طول میکشه.با من امری ندارید من برم

تیم متوجه شد که نگهبان اون رو با پسر یکی از پرسنل اشتباه گرفته .چه خوب شد وگرنع حسابی تنبیه میشدم.حالا دیگه کنجکاوتر از قبل وارد ساختمون شد و بعد از عبور از درب اصلی وارد محیط باز شد که یک فضا پیما داخل اون بود.

تیم خیلی  خوشحال بود و با خودش گفت تا اینجا امدم حیفه که داخل این موشک نبینم.میرم و خیلی زود میام بیرون کسی هم متوجه من نمیشه

تیم از پله های اهنی بالا رفت  و درب کشویی رو به عقب هل داد.وارد اونجا شد . وایییییییییی چه قدر جالبه اینجا.میدونستم اینجا کلی مانیتور هست که حتما بوسیله اون این وسیله هدایت میشه.چقدر دکمه روی این صفحه است.خوبه گیج نمیشن.حتما یه روز منم بزرگ میشم و میتونم یکی از این موشک ها رو هدایت کنم.حتمااااااا

تیم توی همین فکرها بود که یکدفعه صدای عجیبی شنید و هول شد برگشت تا ببینه صدا از کجاست . دید روی مانیتورهای بالا یه سری پیام ظاهر شد و دکمه ی بزرگ روی صفحه خاموش روشن میشه.با خودش گفت حتما من بدون اینکه حواسم باشه دستم خورده و این روشن شده بهتره دوباره فشارش بدم تا به حالت اول دربیاد و سریعا از اینجا خارج بشم تا کسی متوجه نشده برم بیرون. دکمه رو فشار داد .درب به صورت خودکار بسته شد.تیم به سمت در حرکت کرد و محکم به در کوبید .در حسابی قفل شده بود و باز شدنش محال .حالا دیگه صداها بیشتر شده بودن.یه صدای داشت شمارش معکوس میکرد.ده،نه،هشت،...

دکتر اسمیت گفت : قطعا امروز ما میتونیم با پرتاب این موشک و هدایت تمام اتوماتیک اون درب تازه ای به سوی علوم فضایی باز کنیم.و این پیروزی بزرگ و جشن بگیریم.ولی تا انتهای این پروژه باید این عملیات به صورت سری بمونه و نزاریم هیچ خبری از این عملیات به بیرون درز پیدا کنه.انشالله بعد از نتیجه نهایی میتونیم یه برنامه خبری ترتیب بدیم و نتیجه رو به عموم اطلاع رسانی کنیم.حالا برید و مقدمات این پروژه رو اماده کنید.

دکتر همه چیز اماده است شما دستور بفرمایید ما کامپوتر مرکز رو روشن میکنیم.پس شروع میکنیم .دکمه رو روشن کنید.شمارش معکوس:ده،نه،هشت،.... پرتاب

در همین حین درب اتاق باز شد و خبر رسید که از  موشک ارسالی تصاویری دریافت شده که نشون میده یک کودک در فضا پیما وجود دارد.اخه چطور ممکنه.این بچه کیه و چطور وارد شده که کسی متوجه اون نشده .اصلا ممکن نیست.

دکتر این پسر و من دیدم فکر کردم پسر شماست و اجازه دادم داخل حیاط باشه ،اصلا فکر نمیکردم بره و وارد محیط حفاظتی بشه عذرخواهی میکنم.تقصیر من بود

عذرخواهی دردی رو درمان نمیکنه باید چاره ی پیدا کنیم.این موشک طبق برنامه وارد مدار پنجم شده و بعد از یک توقف در سیاره مورد نظر برای همیشه خاموش میشود و در این صورت نمیدونم چه بلایی سر این بچه میتونه بیاد.ما باید هرچه سریعتر به مدار پنجم وارد بشیم

اخه چطور ممکنه ما موشک اماده پرتاب نداریم .دکتر گفت چرا اون موشک ازمایشی هست .

دکتر خودتون میگید ازمایشی چطور ممکنه؟؟؟؟

وقت نداریم برید و امادش کنید.

دکتر بعید میدونم کسی باشه که همچین ماموریت پرخطری رو قبول کنه.

من خودم قبول میکنم.برید و هرچه سریعتر اماده کنید.

دکتر شما اخر همین هفته بازنشسته میشوید چرا میخواهید خود را درگیر همچین ماموریت پر خطر و با مسئولیتی کنید.اون بچه بدون اطلاع و هماهنگی وارد شده پس خودش مسئول این کار است و اگر مشکلی پیش بیاید متوجه ما نیست ولی با وارد شدن شما تمام مسئولیت با شما خواهد بود

برید لباس های من را بیاورید دیگر نمی خواهم به این حرفها گوش بدهم .جان یک کودک در خطر است.

.............................................

پدر اون بچه در اون حال چیکار میکرد.اصلا چه اتفاقی برای او افتاد .

اون بچه با ارتباط  تصویری با دکتر اسمیت تونست به کمک مانیتورها و کلیدهای اضطراری سفینه رو بسلامت روی مدار قراربده و الان جلوی تو نشسته و سرگذشت خودشو برات تعریف میکنه.بعد از اون ماجرا من تبدیل شده بودم به کوچکترین فضانورد قرن.اگر اون روز دکتر اسمیت شجاعت به خرج نمیداد ،معلوم نبود چه اتفاقی برای من می افتاد.من همیشه مدیون ایشون بوده ام و از اونجای که علاقه شدیدی داشتم .دکتر اسمیت به من تعلیم داد و الان جانشین او شدم.

پدر تو خیلیییییی شجاعی من به وجود تو افتخار میکنم.

نع پسرم کار من شجاعت نبود و فقط حماقت بود.شجاعت کار دکتر اسمیت که جونش به خطر انداخت تا من رو نجات بده.

پایان