به نام خدا

«خاطرات رادین و آروین»

روزی روزگاری من و برادرم در یک خانه در مازندران به همراه پدر بزرگمان بودیم و مادر و پدرمان به ترکیه سفر کرده بودند. وقتی برادرم به خواب رفت پدر بزرگم به من گفت مواظب برادرت باش وقتی پدر بزرگم برای خرید مواد غذایی رفت من روی مبل نشسته بودم که کم کم خوابم برد بعد از چند دقیقه صدای گاوی مرا بیدار کرد من ببه برادرم نگاه کردم و وقتی فهمیدم او خواب است هنوز من هم دوباره خوابیدم. کم کم خوابم سنگین شد. در خواب به یک چیزی خوردم و بیدار شدم و دیدم برادرم در کنار من نشسته و به من می‌خندد او به گفت هام هام و من فهمیدم که او گرسنه است و رفتم سراغ یخچال و دیدم چیزی برای خوردن نداریم یاد صدای گاوی افتادم که قبلاً شنیده بودم و آروین را بغل کردم و به دنبال صاحب گاو گشتم. صاحب گاو زنی بود به نام زهرا خانم و به او گفتم می‌تواند به من شیر بدهد تا به برادرم آروین بدهم، زهرا خانم گفت باید پول بدهی من هم که پولی نداشتم برگشتم به شهرکی که در آن ساکن بودیم و از همسایه پولی قرض گفتم و به زهرا خانم دادم و او به من شیر تاوزه گاو داد و من برگشتم پیش برادرم و گفتم کمی صبر کن تا در لیوان بریزم و لیوان شیر را به آروین دادم اما او نخورد گفتم شاید بخاطر چربی آن است که نمی‌خورد و سعی کردم چربی شیر را بگیرم و آن را در بالکن خانه نشاندم یادم افتاد که نی برای آروین نیاوردم وقتی نی را آوردم آروین را پیدا نکردم او را روی آسفالت کف خیابان دیدم و لیوان شیر را ول کردم و به سمت او دویدم و او را بغل کردم وقتی به بالکن برگشتم دیدم که لیوان شیر شکسته من رفتم تا دوباره از همسایه پول قرض بگیرم که یکدفعه شالاپ خوردم زمین و از سیر کردم برادرم منصرف شدم و با عصبانیت کنار آروین نشستم و هر دو منتظر شدیم تا پدر بزرگمان برگردد که آروین آنقدر گفت هام‌هام که سر من رفت و رفتم یک اسباب بازی برایش آوردم تا به دستش دادم محکم پرتش کرد به سمت من و خورد به سرم من عصبابی شدم و اسباب بازی را شکاندم و پرتش کردم. سر من کبود شد و در همان موقع پدر بزرگم آمد آروین به سمت او دوید و من هم یک شادی‌ای در دلم به وجود آمد و رفتم خانه تا بخوابم که ناگهان گچ سقف خانه ریخت توی دهن من به سرعت وارد سرویس بهداشتی شدم و دوش گرفتم آب خیلی سرد بود و من به دیوار چسبیدم که ناگهان کاشی دیوار هم ریخت، خیلی عصبانی شدم و از حمام بیرون آمدم لباسم را پوشیدم و بیرون رفتم از شهرک خارج شدم و یک گله گاو دیدم که به سمت من می‌دویدند، ترسیدم و داخل شهرک شدم تا آمدم در شهرک را ببندم یک گاو وارد شد و دنبال کرد من سنگی به سمت گاو پرت کردم و ترسید و به سمت در فرار کرد که با در برخورد کرد و بی‌هوش شد، من ناگهان شهرک را که خانه اش در کنار شهرک بود صدا زدم و با کمک او گاو را بیرون بردیم در این هنگام کبوتری با تابلوی اسم شهرک برخورد کرد و تابلو به زمین افتاد کبوتر هم بی‌هوش شد من به خودم گفتم عجب شانسی دارم و برای خوردن چیزی به خانه برگشتم تا وارد شدم آروین که در حال خوردن غذا بود از روی صندلی غذایش را به سمت من پرتاب کرد و خورد به صورتم و آروین شروع به خندیدن کرد که صدای زنگ تلفن را شنیدم و آروین گفت او‌الو پدر بزرگم تلفن را برداشت که چشمش به صورت من افتاد و شروع کرد به خندیدن به پدر بزرگم گفت خندیدن داره و او گفت بله خودت را در آیینه ببین می‌فهمی گفتم تلفن را جواب بده الان وقت شوخ طبعی نیست. پدر بزرگم با تو کار دارند گوشی را به من داد که یک خبر خوب شنیدم و یک آه راحت کشیدم همچنان آروین داشت می‌گفت الو‌الو برگشتم و به او گفتم ساکت که یک داد بلند کشید و من هول شدم و گفتم سکته کردم که پدر بزرگم او را آرام کرد من هنوز در شوک بودم که مادرم در تلفن گفت ما یک ساعت دیگر پرواز می‌کنیم به سمت فرودگاه نزدیک شما. من به پدر بزرگم گفتم یک ساعت دیگر برویم به نزدیکترین فرودگاه برای استقبال از پدر و مادرم و او گفت راه دور است باید همین الان حرکت کنیم او رفت تا ماشین را روشن کند که ناگهان گفت ای بابا بنزین نداریم و من گفتم می‌روم تا بنزین بگیرم پدر بزرگم گفت خیلی دور است و من گفتم مهم نیست شروع به دویدن کردم که خوردم به در و بی‌هوش شدم با آب سردی که به صورتم خورد به هوش آمدم و گفتم چی شد که پدر بزرگم گفت خوردی به در، بلند شدم و به دویدن ادامه دادم اما این بار در باز بود در حال دویدن بودم که دیدم پام در باتلاق گیر کرده گفتم ای بابا و خود را به زور کشیدم بیرون داخل کفشم پر از لجن شده بود کلی طول کشید تا کفشم را تمیز کنم رفتم تا به خیابان رسیدم که یک ماشین گفت دربست گفتم من را تا پمپ بنزین می‌رسانی گفت بپر بالا اونقدر سریع آمده بودم که یادم رفته بود از پدر بزرگم پول بگیرم و به راننده گفتم من پول ندارم و او گفت مشکلی نیست وقتی به پمپ بنزین رسیدم به مسئول پمپ گفتم آقا یک گالن بنزین به من می‌دهید گفت حتماً تا گالن را گرفتم شروع به دویدن کردم و گفتم پولش را بعداً برایت می‌آورم ولی او دنبالم کرد و من سریع در رفتم به خانه که رسیدم پدر بزرگم گفت چقدر طول کشید و گفتم جریان دارد بعداً تعریف می‌کنم من سریع بنزین را داخل باک ماشین ریختم و سوار شدیم به پدر بزرگم گفتم سریع برو و او ماشین را روشن کرد و راه افتادیم که ناگهان مسئول پمپ بنزین جلوی ما سبز شد و گفت پول من را بده پدر بزرگم که از همه جا بی‌خبر بود گفت این کیه؟ ماجرا را برایش تعریف کردم و از مسئول پمپ بنزین معذرت خواهی کردم و پولش را حساب کردیم و راه افتادیم. ماشین داخل چاله‌ای گیر کرد و پدر بزرگم رفت تا ماشین را هول بدهد ولی نشد من هم رفتم به کمک او و با هم ماشین را از چاله در آوردیم و راه افتادیم بالاخره به فرودگاه رسیدیم من خیلی خوشحال بودم وقتی داخل شدیم فهمیدم که پروازشان تاخیر دارد و خیلی عصبی شدم ولی چاره‌ای نداشتیم جز اینکه منتظر بمانیم. تا بالاخره پرواز به زمین نشست و پدر و مادرم را دیدم که دارند به سمت ما می‌آیند من هم آروین را بغل کردم و به سمت آنها دویدم با خوشحالی سلام کردم و آنها را به آغوش کشیدم بعد از حال و احوال کردن همگی به سمت خانه حرکت کردیم و تقریباً یک ماه آنجا بودیم و من با خیال راحت استراتحت و بازی کردم.   

پایان

نویسنده: رادین پیش‌بر

گزارش تصویری